سه شنبه 17اردیبهشت92
سلام عزیزم. آرزو دارم که همیشه خوش باشی. جمعه دو هفته قبل یعنی 6 اردیبهشت با بابایی و شما رفتیم پارک ساعی. شب قبلش مهمون داشتیم. و من صبحش خیلی خسته بودم ولی به خاطر اینکه حوصله ات سر نره رفتیم پارک. هوا خیلی گرم بود و من هم خسته و هم گرسنه بودم. بماند که بازی کردن در پارک طول کشید و ما بی ناهار برگشتیم خونه. البته از غذاهای شب قبل مونده بود ولی من هوس کباب کرده بودم که خلاصه نشد. کلی تو پارک بابایی بنده خدا رو دور وسایل بازی چر خوندی دوست داشتی سوار چرخ و فلکی بشی که بچه ها خودشون می چرخوندند و مناسب سن شما نبود. با اصرار شما و کمک بابایی کلی با بچه ها بازی کردی. روز خوبی بود از اینکه با شماها بودم. تو ماشین از خستگی خوابت برد و تقریباً حول و حوش ساعت 4 رسیدیم خونه.
عزیزم همیشه خوش باشی و شادترین لحظات رو همیشه همیشه تجربه کنی.می بوسمت با صمیمانه ترین احساس...







سه شنبه 17اردیبهشت92
